محمد أحمد جاد المولى (مترجم: زمانى)

112

قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى)

محبت برادريمان گسسته است . بعلاوه برادر من به دو همسرش كه از طايفه كنعان هستند ، فخر مىكند و از جهت تعداد فرزندانى كه در انتظار دارد مباهات مىكند تا اولاد او مزاحم زندگى و امرارمعاش من شوند . من داد خود را نزد تو آورده‌ام تا بين من و او حكم كنى و با رأى حكيمانه و با حوصلهء فراوان كه خدا هر دو را به شما ارزانى داشته دربارهء ما قضاوت كنى . اسحاق عليه السّلام از جدايى و تيرگى روابط اين دو برادر در غم و اندوه فرورفت و از ناراحتى و كدورت بين دو فرزندش محزون شد و گفت : اى نور ديدهء من ( يعقوب ) همان‌طور كه مىبينى موهاى سرم سفيد شده ، پيشانى من چروكيده و كمرم خميده است . من پيرمردى فرتوت و شكسته‌ام ، نيروى من فروكاسته و روزگار در حال وداع با من است . به زودى مرگ گريبان مرا مىگيرد و رابطه مرا با زندگى قطع مىكند . من مىترسم پس از مرگ من ، برادرت به مخالفت علنى با تو بپردازد و با غضب و حيله‌گرى زمام تو را در اختيار خويش بگيرد ، زيرا او به اقتدار بستگان و قدرت بدنى خويش دلگرم و به حمايت اقوام همسران و بستگانش پشت‌گرم است . چاره كار تو اين است كه به سوى سرزمين فدام آرام در خاك عراق رهسپار گردى و نزد دايى خود لابان بن بتوئيل به روى و يكى از دختران او را به همسرى برگزينى و بدين طريق از عزت و شرف و حمايت و دلگرمى او برخوردار شوى ! سپس با آسودگى خيال به شهر خود بازگردى ! من اميدوارم زندگى تو شيرين‌تر از برادرت گردد و فرزندانى بهتر از نسل و اولاد او به تو عنايت شود . خدا تو را با ديدهء حمايت بنگرد و با عنايت خود تو را حفظ نمايد . آرزوهاى فراوان در پهنه بيابان سخنان اسحاق براى قلب يعقوب جوان ، مطلوبتر از آب گوارا براى كام تشنه بود ، زيرا يعقوب در گفتار پدر ، خيال خود را آسوده و آرزوهاى خويش را برآورده مىديد . گفتار اسحاق عليه السّلام روح يعقوب را به سرزمين خويشان و شهر نياكان و پدرانش كشاند ، و به زودى يعقوب با اشك گرم با پدر و مادر خويش وداع كرد و پدر و مادر پير